چقدر؟

25 / 01 / 2010

شش ماه؟

يك سال؟

دو سال؟

سه سال؟

چقدر؟

كي؟

25 / 01 / 2010

يه هفته ديگه؟

دو هفته ديگه؟

يه ماه ديگه؟

دقيقا دم عيد؟

بعد از عيد؟

كي؟

انتظار

23 / 01 / 2010

زهره عزيزم نوشته:

براي مهدي و ريحان

براي سمانه و آقاي ابراهيم زاده

ما را در انتظار خود شريك بدانيد.

tumblr_kwgl9pkz0T1qa55kqo1_500

خواستم بگويم اگر بداني منتظر چه هستيم شايد هرگز نخواهي كه شريكمان شوي.

دلم نيامد.

طلبكار

23 / 01 / 2010

حالا همچين دادش در اومده كه انگار اومدن تو حريم خصوصي اش. يكي نيست بهش بگه كه خب اگر نمي خواي كسي بشنوه، چرا اومدي وبلاگ مي نويسي.

ببخشيد شما؟

23 / 01 / 2010

خب راستش رو بگيد. شما كي هستيد كه دارين اين وبلاگ رو مي خونيد و من خبر ندارم. منتظريد ببينيد كه كي مي شكنم بعد خودتون رو نشون بدين؟

از اونجا فرار كردم كه كسي صداي دلشوره ها و دلتنگي ها و خستگي ها و كم آوردن هام رو نشنوه. كه با گفتنش كساني رو آزار ندم. كه بتونم راحت حرف بزنم. بدون دغدغه خواننده ها. حالا فهميدم كه انگار اينجا خواننده داره. خواننده اي غير از خودم :(

دلقك

20 / 01 / 2010

انگار لازمه يكي همش كنارم باشه دلقك بازي در بياره كه يادم نيفته اون روز شوم رو :(

اندر فوايد عينك

20 / 01 / 2010

خوبي عينك داشتن اينه كه وقتي گريه مي كني بقيه به راحتي متوجه نمي شن.

شركت

18 / 01 / 2010

خيلي توي شركت اذيت مي شم. كلي كار مي ريزن سرم. ميون كارها نمي تونم تمركز كنم. تصور كن داري كارت رو انجام مي دي. كلي تمركز كردي. بعد همش يه دفعه يكي عين يه بچه كوچيك مي پره وسط كارت هي سوال مي كنه. بعد مشكلات ناشي از تايپ كردن هم پيش مي آد كه نمي توني مقصودت رو  با نوشته ها بيان كني. سوء تفاهم پيش مي آد. اون بيشتر سوال مي پرسه و تو بايد باز هم تايپ كني و اين روال ادامه داره. دائم بايد توضيح بدي كه داري هر لحظه چي كار مي كني. اگر اعتراض كني كارمند بدي هستي كه نمي خواي همكاري كني. اگر نكني باز هم بد هستي كه بهت سخت گذشته اما نگفتي و در نتيجه همه سختي هايي كه كشيدي پاي خودته.

دماي اتاق بالاست و من دارم رسما زجر مي كشم. دو بار با هزار بدبختي يه كوله انداختم روي دوشم و لپتاپ رو آوردم شركت كه به نشانه قهر برم توي سالن وسطي بشينم و كارم رو انجام بدم كه اين قدر توي اين اتاق زجر نكشم. اما رسما نمي شه.

حس بدي دارم. از اينكه براي زندگي توي اين مملكت فقط بايد قالتاق بازي بلد باشي. اينكه از طريق نامه خواسته نه چندان بزرگت رو پيگيري كني اين يعني خيلي بجه مثبتي. بايد ادا دربياري. قهر كني يا هر چيز ديگه.

مونيتورم به شدت پرش داره. يك ماهه كه گفتم. چند روز پيش رفتم دوباره پيگيري كردم. گفتند درخواست خريد بده. حالا درخواست رو دادم تا كي بررسي بشه.

حالا الان دارم فكر مي كنم كم كم از در تهديد در آرم و بگم اگر تا آخر هفته اين وضع درست نشه ديگه كار نمي كنم. بدبختي جربزه درست و حسابي هم براي گفتن اين حرف ندارم.

بعد از اون برخورد مدير هم كه كلا ته دلم باهاش صاف نمي شه. يك سال برنامه ريزي ام رو به هم ريخت. به همين راحتي و حتي ككش هم نگزيد كه چطور زير قولي كه به من داده زده. كم آوردم. دلم مي خواست كمي پرروتر بودم. خيلي دلم مي خواست….

کاریکالماتور

14 / 01 / 2010

ای دل تو خری داری؟ نداری :D

ذهنم!

09 / 12 / 2009

خب مثل اينكه قرار نيست من بنويسم. شبها كه مي رم خونه مي تونم برم يه جا جيم شم و بنويسم. اما يا كاراي خونه نمي ذاره يا عشق بافتني. اما نبايد اين طور پيش بره. چون اگر اين طور پيش بره ذهنم كم كم تنبل ميشه. تنبل تنبل. امروز صبح توي بي آر تي هر قدر خواستم به روزمرگي ها فكر نكنم نتونستم. انگار روزمرگي ها يه رودخونه پرقدرت بود كه من نمي تونستم در مقابلش مقاومت كنم. خيلي سعي كردم. اما نشد. احساس مي كنم حافظه ام مشكل پيدا كرده. اشعار كمي رو بلدم. همين طور ترانه ها. ذهنم نمي تونه جرقه بزنه. شده عين يه ماشين تو سرما. هر قدر من زور مي زنم. كه بتونم روشنش كنم نميشه. نمي دونم بايد چي كار كرد. بايد كتاب خوند. بايد كار رو كم كرد. بايد چي كار كرد. بايد رفت تفريح. بايد تنها بود. كه ذهنم از روزمرگي ها در آد و به سمت فعاليت پيش بره.

حس مي كنم خيلي انگيزه اي براي زندگي ندارم. احساس مي كنم عقلم در مقابل همه سوالات زندگي كم آورده. و هيچ دليلي براي زندگي كردن.

آخرش هم نفهيمدم كي هستم. از كجا اومدم. كجا مي رم. بايد چي كار كنم. كدوم جنبه از وجودم رو بچسبم. زياد هم فرق نمي كنه. هر چي بيشتر دست و پا بزني با كسي كه آروم نشسته و عين خيالش نيست هيچ فرفي نداري.

خيلي روزنوشت خوبي بود. نه ;)